تبليغاتX
¤°°·.¸.·´¯`·)» گل احساس «(·´¯`·.¸.·°°¤

¤°°·.¸.·´¯`·)» بــدرود دوسـتان «(·´¯`·.¸.·°°¤
تاريخ: یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت :16:34

من از تنهایی خواهم رفت!

                قبل از آن که ،

 

جشن ِ شعر ...

           و شب های ِ ماه!

                 از دست رود ...

 

و بلوغ دریاچه را ،

               برای ِ بچه ماهی ها ،

                                  شـرح خواهم داد :

 

" کی می داند تا سقوطِ ماه تنها، چه قدر راه است؟ "

 

نویسنده: كمـال باران

منبع: شــعرهايى بـراى ســرودن

پ ن ۱: بـدرود دوسـتان  ، فعـلا تـا مدت نـامعلومی آپ نمی کنـم ، مـرا از یـاد نبـریـد.

پ ن ۲: چتر ها را بـایـد بست .... زیـر بـاران بـاید رفت...  خــدانگهـدار....

نوشته شده توسط ·.¸ بــانو ¸.· | موضوع: | لينک ثابت |
¤°°·.¸.·´¯`·)» باران پاییزی «(·´¯`·.¸.·°°¤
تاريخ: دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت :17:37

 

 صدای باران را می شنوی؟!.....

 باران می آيد!....

 ميان بغض تولد لحظه های بی قراری ام

 هميشه کسی است برای آمدن؛ که هرگز نيامده است!

 و من به پاييز گفته ام که اگر او بيايد

 حتما مداد رنگی هايی که او کم دارد برايش خواهم آورد

 تا بهار، ديگر دلش را نسوزاند با رنگ!

 حالا پاییز آمده ....

 و من و پاييز، او را از پشتِ بيدِ مجنون هايی که

 به باد باج نمی دهند، صـــدا مــــی زنيم!

نوشته شده توسط ·.¸ بــانو ¸.· | موضوع: | لينک ثابت |
¤°°·.¸.·´¯`·)» دعای شب عید «(·´¯`·.¸.·°°¤
تاريخ: دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت :11:59

 

 امشب نذرها را نو می کنم

دعاها را نو می کنم

نگاه ها را نو می کنم

امشب در آستانه یک رستاخیز بر می خیزم

بهار می شوم

شکوفه می کنم

هرچه نشان است پشت این خواب است

هرچه نور

هرچه گل

هرچه باران است پشت این خواب است

امشب دوباره برای آمدنت نذر می کنم

قدمهایم

چشمهایم

و قلمم نذر تو

پ ن : عید سعید فطر بر همگان مبارک

پ ن :  دوستان نظراتتون همگی اشتباهی حذف شد  لطفا دوباره نظر بدید

نوشته شده توسط ·.¸ بــانو ¸.· | موضوع: | لينک ثابت |
¤°°·.¸.·´¯`·)» عـسـلک «(·´¯`·.¸.·°°¤
تاريخ: پنجشنبه پنجم مهر 1386 ساعت :3:49

 

 دوستی داشتم با سـروها هم قـد بـود ،

 از بـاران هدیه ها گرفته بـود.

 « سنگ فرش هایی بی انتها در شهر»

 دوست من آن ها را کافی نمی دانست .

 همیشه پـرستوها را به خاطر کمی ارتفاعشان سرزنش می کرد.

 گنجشک ها را خیلی دوست داشت.

 روشنایی تمام زندگی دوستم بـود؛

 ـ همه ی ما نیمه ای تاریک داریم ـ

 او می دانست؛

 کجا باید ماه را ملاقات کند.

 پله هایی دراز،

 سخت بـود راه

 جنگلی پـر از انبوه جانوران وحشی،

 در محاق بود ماه .

 دوستم چمدانش را پـر کرد.

 همیشه می شد فهمید که جاودان است ...

 حتّی اگر نمی رفت ،

 ولی رفت!

 نم نم  باران،

 بوی آن پخش بـود؛

 در راه خاکی آسمان.

 وقتی رسیدم ، 

 دیگر دیـر شده بود

 تاریکی انباشته از بـوی باران و دوسـتم بـود!

نویسنده: كمـال باران

منبع: شــعرهايى بـراى ســرودن

 زندگی صـحنه ی یـکتـای هنـرمندی ماست ، هـرکسی نـغمه ی خـود خواند و از صحنه رود    صحنه پیـوسته پـا بر جاست ؛ خوشا آن نغمه که مردم بسپارنـد به یـاد

پ ن ۱: در این روز یعنی ۵ مهر دست نامهربان تقدیر ، مهربان ترین گل روی زمین را چید ... این پست و شعر رو به خاطر گرامیداشت یاد و خاطر  و سالروز فوت دوست نـازنینم عـسل نوشتم ، که ۳ سالی ایست از پیش ما رفـتــه ... آیـــدا جانم تسلیت میگم، غم آخرت بـاشه و بـرای تـو و خانواده محترمت آروزی سلامتی و موفقیت  دارم ...

 یاد عـسلک گرامی و روحش شاد و همواره جاویدان... 

پ ن ۲: فصل پـرواز قاصدک ، دمیده است در روح باد : " ســفر بخیر ای قاصدک "
و من فقط ، برای آنی می گریم ، که ندانمش!  کجاست؟...

نوشته شده توسط ·.¸ بــانو ¸.· | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Banoo